![]() |
![]() |
|
|
بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم
من به داغ تو امین مرده چه کنم
بهر هر درد دوائی است بجز داغ تو
من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1384ساعت 23:9 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:18 توسط مریم |
|
دوستت دارم دوستت دارم آری خيلی دوستت دارم![]() ![]() تنهای تنها بودم ، با تنهايی درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايی! تو آمدی و مرا عاشق كردی، عاشق آن قلب پر از محبتت كردی! مرا در اين دنيای عاشقی در به در كردی! بدان كه من به آسانی گرفتار تو نشدم ! در اين راه عاشقی سختی كشيدم ، درد تو با ماندنت در كنارم كاری كن كه همه اين سختی ها را از ياد ببرم! اينك كه من گرفتار تو شدم و راهی برای بازگشت به سوی تنهايی ندارم تا آخر راه با زندگی ام فدای تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم برای تو ، اين همه احساس پر از بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم باز می نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلی دوستت دارم! تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه ای باور اينهمه سختی و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه های عاشقی نشان تو باور نكنی خدای عاشقان باور دارد كه دوستت دارم ! كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا شايد زمانی كه مرگم فرا برسد بفهمی كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمی آری پس ای خدای بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا يارم باور كند چقدر او را قدر مرا بدان ای يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايی ها شكستی ، مرا تسليم آن بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايی تنهای تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم می مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم .آری از ته دلم با |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:28 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:7 توسط مریم |
|
|
گاهی سخته گفتن آنچه که درون ماست گاهی سخته قبول انکه عاشق شدی خدایادیگر طاقت دوری و انتظارم نیست اگر باز هم……اگر باز هم او………. قلبم خسته است…خسته تازه التیام یافته است اخر مگه تا کی کجا…. می توان این قلبه خسته راوصله کرد اخر چه کنم خدایا؟ میدانی که با توام…. با تویی که دلت تو غربت گرفته… حرفهایت دلم را لرزاند چون قدیما اشک مریز…. گریه مکن…. با تو هستم و در کنارت میمانم اکنون میتوانم بگویم که قلبم با توست ان دورها اما چه نزدیک….. من دیگر چه دارم که بمانم همه چی در دست توست میترسم که بیایم…. و چون سر رسم باز سرابی بیش نبینم خود میدانی که چه سخت است!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:49 توسط مریم |
|
|
با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم من تموم قصه هام قصه توست با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:38 توسط مریم |
|
|
عشق زمانی به اوج خود ميرسد كه جدايی به اوج رسد. چون در داشتن شُكر نيست ولی در نداشتن هميشه حسرت موج ميزند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:24 توسط مریم |
|
|
چشم به در دوختم كه بياي منتظرت موندم شايد به خونه بر گردي خبري ازت ندارم نمي دونم كجاي چشم برات مي مونم هر جا باشي يه روزي بر مي گردم دلم تنگ برات نيست ازت سراغ شبا به زير نور مهتاب اشك مي باره از دل بيقرار روزا پشت در موندم بي خبر نيست نشوني از دل در به در شبا تا سحر مي خونم غزل شايد برگردي هر چه زودتر نمي دونم چي شد كه رفت اما بر مي گرده اون عزيز دل با لبخند هواي دل شده باروني نيست مرهمي بر اين زخمهاي پژمرده زندوني هواي خونه شده ابري مثل گل خشكيده لاي دفتر نقاشي
نشستم پشت پنجره اتاق چشم دوختم به ستاره هاي سپيد تو آسمون سياه شايد كه پيدا بشه ستاره گمشده دل من تنها نمي دونم كي بر مي گردي اما مي دونم كه بر مي گردي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:8 توسط مریم |
|
|
ببار باران بر اين شهر ويران زده كه دلاي آدما مسخ شده ببار بر اين جسمهاي خشكيده كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده ببار بر اين دلهاي سرد كه ديگر نمي تپد براي كودكان بي مادر ببار بر دل غم گرفته بر دل پژمرده بر گل نشسته ببار بر سر انسانهاي مست كه زندگي را همين دنيا دانند و بس ببار بر دل آن پير گريان كه زندگي را باخت چه آسان ببار بر آن دل شكست خورده كه تيري آهنين بر دلش نشسته ببار بر او كه ديگر اميدي بر دل ندارد نيست مرهمي بر دل او چون اثر ندارد ببار بر اين جسم خسته من باشد كه رود اين سستي و رخوت من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:3 توسط مریم |
|
سحرگاهان که می تازد به جانم وهم و تنهایی نه آن سان دور و فرّاری که انگارم خیالی تو نه تا آن حد فرارویی که پندارم هویدایی تو پاکی ناب و زیبایی جز این نتوان بیان کردت که بی شک زاده ای از نور و افسونهای رویایی چه شیرین است و وهم انگیز و بی همتا زمانهایی که پیش چشم من هستی ندارم میل فردایی تو ای فردوس بی روزن که می خوانی مرا هردم کجا رو آورد آخر چنین گمراه سودایی چو می خواهم که بردارم به سویت گام لرزانی نهان می گردی از دیدم تو گویی ماه شبهایی دریغ از من اگر یادت ز روی دیگری جویم فریبند آن همه تن ها تو روحی، روح والایی نخواهم مانده در دنیا که حقّ من تو می دانی گذر از مرز مادون است و پیوستن به مانایی به افسونی که در ژرفای چشمانت نهان داری جدایم کن از این خاک و بگنجان نزد خود جایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 23:12 توسط مریم |
|
|
خاموش ميشوم و مكث می كنم تو آه می كشی |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:59 توسط مریم |
|
|
فرياد راه رهايي مي جويد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:55 توسط مریم |
|
|
بنازم به بزم محبت که آنجا گدائي به شاهي مقابل نشيند |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:41 توسط مریم |
|
|
ساعت گيج زمان در شب عمر .مي زند پي در پي زنگ زهر اين فكر كه اين دم گذراست مي شود نقش به ديوار رگ هستي من . لحظه ام پر شده از لذت .يا به زنگار غمي آلوده است ، ليك چون بايد اين دم گذرد .پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است و اگر مي خندم . خنده ام بيهوده است
. . .دنگ . . .، دنگ .لحظه ها مي گذرد .آنچه بگذشت، نمي آيد باز .قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ .بر لب سرد زمان ماسيده است تند بر مي خيزم تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز ،رنگ لذت دارد، آويزم :آنچه مي ماند از اين جهد به جاي .خندة لحظة پنهان شده از چشمانم :و آنچه بر پيكر اومي ماند ن. قش انگشتانم
. . . دنگ . فرصتي از كف رفت .قصه اي گشت تمام لحظه بايد پي لحظه گذرد ،تا كه جان گيرد در فكر دوام ،اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر وا رهانيده از انديشة من رشتة حال وز رهي دور و دراز . داده پيوندم با فكر زوال
،پرده اي مي گذرد : پرده اي مي آيد ،مي رود نقش پي نقش دگر . دنگ مي لغزد بر رنگ ساعت گيج زمان در شب عمر مي زند پي در پي . . .زنگ: دنگ . . .، دنگ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:35 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:19 توسط مریم |
|
|
امشب فرشته ای دربهشت می گريد وشيطان دردلم جای گرفته حرفهايی می زنم که بدان ايمان ندارم واين بين ماجدايی می افکند
امشب دربيابان بادی سهمگين می وزد آه که چقدردرآرزوی باران بودم تااشکهای تنهايی ام رابشويد ومارادوباره به هم نزديک سازد
چراکه درچشمان تودنيايی ديگرميبينم تو همان بهشتی ومی دانم که همواره عاشقت خواهم بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 21:10 توسط مریم |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 21:3 توسط مریم |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:52 توسط مریم |
|
||||||
|
پس کوچه شب و چراغ يک باغ رازها زير زمين ؛ خفته اند زار و خموش و چه مهتاب سفيدی که ز ترس شده بی رنگ و مريض سالها بوده و ديد ؛ که چه شبهای دراز کشته اند مردان را
و چه عمری دارند ؛ اين همه بی نفسان وکسانی که در اين وادی تاريک و خموش به چه ها می نگرند... دستشان غرقه بخون خون آن آزاد مرد ؛ خون آن بينا چشم و چه خوش باور و خامند اينان که شب و هرچه در آنست ؛ از آن بدتر و بد چهره تر و ترسو تر به چشمشان بس زيباست گويی شب پا برجاست عده ای خواب و خموش ؛ عده ای بار بدوش عده ای از مردان ؛ راضيند در زندان ؛ که در آنجا همه فکر و غمشان روشنی بيرون است... ليک می پندارند ؛ ظلمت و تاريکی از بهر خود است همه در اين قفس است خانه ها چه روشنند و شب بعد صداشان به خدا می رسد و بار دگر... دستها غرقه بخون ظلمت و نا مردی ؛ ستم و درد دروغ چشمها در انتظار دستها داده به دست ؛ پا ها محکم و پا برجايند عزم بر فتح خوشی وکمک می رسد از همرزمان پر گرفته آسمان ؛ خورشيد فتح شده کرمها اندر خاک و سيه زاغ پليد ؛ مرده از صبح سپيد که به فردا برسيم دستهامان پير است فرداها دير است آری ! فردا دير است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:39 توسط مریم |
|
|
ای عشق من ای زیبا نیلوفر من |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:29 توسط مریم |
|
|
!...نمی دانم کجا هستم و به کجا خواهم رسید . فقط می دانم که آمده ام و باید بروم ، تا کجا نمی دانم
من سردم است ...من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد نگاه کن که در اینجا ...زمان چه وزنی دارد چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟ من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم من سردم است و می دانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی جز چند قطره خون .چیزی به جا نخواهد ماند ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:19 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:46 توسط مریم |
|
|
هيچوقت از جاده خوشم نيومده ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:38 توسط مریم |
|
|
انتظار را با تمام خستگيهای عاشقانه اش |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:35 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:30 توسط مریم |
|
|
تو اتاق نشستم و فکر می کنم . صدای بارون گوشم رو پر کرده . هجوم لشکر فکر و افکاری که یکی یکی از ذهنم می گذره . فکر می کنم به چیزایی که دوسشون دارم . به کسایی که دوسشون دارم و احساس می کنم چقدر تنهام . دلم می گیره . بارون می باره ، هنوزم می شه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد
فکر می کنم به تمام چیزایی که ازشون می ترسم . فکر می کنم چقد دلم نمی خواد بعضی چیزا اتفاق بیفته و من از این اتفاقها می ترسم . چقدر دلم نمی خواد باورهام بشکنه . چقد دلم نمی خواد چیزایی ،رو که دوست دارم از دست بدم و احساس می کنم چقد تنهام . دلم می گیره . بارون می باره فکر می کنم که دور خودم می چرخم ! فقط می خوام بگذرونم . به کجا می خوام برم ؟ به کجا باید برم ؟ نمی دونم . فکر می کنم کاش حداقل می شد اون جوری گذروند که دوست داری و احساس می کنم ،چقدر تنهام . دلم می گیره . بارون می باره فکر می کنم که چه هوای قشنگی . چقدر دلم می خواد برم زیر بارون . انقدر راه برم که خیس خیس ،بشم . باز هم احساس می کنم چقدر تنهام . باز هم دلم می گیره . بارون می باره :دیگه بارون نمی یاد و من زمزمه می کنم اتاق خلوت پاکی است !برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد .دلم عجیب گرفته است .خیال خواب ندارم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:27 توسط مریم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:21 توسط مریم |
|
|
قسم خوردم که به روز و به شب و ماه در هرجای دنيا پا نهادم فقط يادت بود فانوس راهم فقط يادت بود مقصد و جایم ندانستم که تو در عشق و مستی جفاکار و ذليل و خود پرستی ندانستم که در هر یاد و هر نام رياکاری و دور از رب پرستی رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت به دامان کس ديگر نشستی . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:17 توسط مریم |
|
|
تو را بر چهره ماه می نویسم شباهنگام قلمهای نگاهم را به روی ماه می گشایم پری چشمهای نازنینت را به چشم خویش می سپارم در این چهره ، خیالی می شوم چون روح پرواز صدایم نیست سکوتم می کند آواز
تو خورشید منی من تار و تاریکم که پرتوهای ناب تو مرا نور و چراغ و زندگی بخشد تو بارانی و من آن رود باریکم که قطره های آب تو مرا روح طراوت جاودانگی بخشد
مرا چون آن پری کوچک چشمت به آغوش سفید ماه بسپار که چشمان عزیز تو مداوا می کند بیمار مرا دست خدای خوابها بسپار که در شیرین ترین خوابها میان کوه و دشت و جنگل و آبشار فقط خواب تو را بینم و درعمق سحرگاهی درآغوش پرازمهرت شوم بیدار زبانم کوته است اما به دل هر آنچه می ماند شکوفا می شود در لحظه دیدار مرا به سینه مشتاق خود بسپار |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:5 توسط مریم |
|
|
پريده ام در آسمان و بر بام خانه تو ز سودای تو . شبگرد کوچه های غربتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 0:27 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1384 اردیبهشت 1384 فروردین 1384 |
|
RSS
|