تبليغاتX
خاطره
 
 
بعد پرپر شدنت ای گل زیبا چه کنم
من به داغ تو امین مرده چه کنم
بهر هر درد دوائی است بجز داغ تو
من به دردی که بر او نیست مداوا چه کنم
 
 
 
 
جهانگیر 
 
 
                                                                                                                                                                     

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 23:9  توسط مریم | 

Top Video Clips in the LoversNight.us

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:18  توسط مریم | 

دوستت دارم دوستت دارم آری خيلی دوستت دارم



تنهای تنها بودم ، با تنهايی درد دل ميكردم ، من بودم و يك دنيا تنهايی!

تو آمدی و مرا عاشق كردی، عاشق آن قلب پر از محبتت كردی!

مرا در اين دنيای عاشقی در به در كردی!

بدان كه من به آسانی گرفتار تو نشدم ! در اين راه عاشقی سختی كشيدم ، درد

كشيدم ، انتظار سختی كشيدم تا با تو و عاشق تو بمانم!

تو با ماندنت در كنارم كاری كن كه همه اين سختی ها را از ياد ببرم!

اينك كه من گرفتار تو شدم و راهی برای بازگشت به سوی تنهايی ندارم تا آخر راه با

تو می مانم ، بدان كه برای عشقت جان خواهم داد!

زندگی ام فدای تو ، اين قلب كوچك و پر از غمم برای تو ، اين همه احساس پر از

عشق در وجودم نيز تقديم به تو!

بدان كه بيشتر از همه چيز دوستت دارم ، دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم

باز می نويسم كه دوستت دارم ، عزيزم خيلی دوستت دارم!

تكرار مكرر كلمه دوستت دارم را باز به زبان خواهم آورد تا بيشتر از هر لحظه ای باور

كنی كه من بيشتر از هر زمانی و بيشتر از هر چيزی دوستت دارم عزيزم!

اينهمه سختی و اينهمه انتظار و اينهمه غم و غصه در اين لحظه های عاشقی نشان

از عشق و دوست داشتن من نسبت به تو می باشد

تو باور نكنی خدای عاشقان باور دارد كه دوستت دارم !

كلمه مقدس دوست داشتن و ابراز آن به تو با گفتن آن كلمه نيست ، با نوشتن و يا

حس كردن آن نيست ، بايد با ماندن تا آخرين لحظه زندگی ام به تو ثابت كنم كه

دوستت دارم!

شايد زمانی كه مرگم فرا برسد بفهمی كه من چقدر تو را دوست داشته ام ! بفهمی

كه چقدر من برای رسيدن به تو سختی كشيدم ، و زمان مرگم باور كنی كه به حرفم و

عهدی كه با تو بستم پايبند بودم!

آری پس ای خدای بزرگ كاش زودتر مرگ من فرا رسد تا يارم باور كند چقدر او را

دوست ميداشتم!

قدر مرا بدان ای يار ، غرورم را در آن سرزمين تنهايی ها شكستی ، مرا تسليم آن

قلب پاك و از عشقت كردی ، مرا در اين دنيای عاشقی دربه در كردی ، مرا وابسته آن

قلب پر از محبتت كردی ، اينك كه تو مرا عاشق كردی بيا و تا پايان راه با من باش !

بيا و مرا پشيمان از اين عاشق شدن نكن و مرا وسوسه نكن كه دوباره با تنهايی

باشم!

تنهای تنها بودم ، اما اينك با تو هستم ، هستم می مانم و خواهم ماند و بارها گفته ام

و ميگويم و خواهم گفت كه دوستت دارم ، باز ميگويم كه دوستت دارم … دوستت

دارم و دوستت دارم ……. آری دوستت دارم !

اين كلمه را از حفظ نميگويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم ميگويم .آری از ته دلم با

صدای آهسته ميگويم كه دوستت دارم!
 

                    


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:28  توسط مریم | 


* باران يادگار توست ... خاطره نمناکی نگاه من است
باران اشک آسمان است ... همانروزی که باريد و مرا از
وداع خبر داد ... از آينده های بی تو بودن ... از حسرت
!
ليکن من آنقدر غرق در تو بودم
که آسمان رااز ياد
برده بودم ... نه تنها آسمان که تمامی دنيا
را!
باران
... دگر بار آمد و رفت ...
و افسوس که اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو
که بر چشمانم لبخندزنی و گويی:
ـــ باز هم چترت را فراموشش کرده ای؟
و من آرام گويم:
 ـــ دستان تورا که دارم! باکی نيست!
و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا کردم :
بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره *


دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:7  توسط مریم | 

گاهی سخته گفتن آنچه که درون ماست

گاهی سخته قبول انکه عاشق شدی

خدایادیگر طاقت دوری و انتظارم نیست

اگر باز هم……اگر باز هم او……….

قلبم خسته است…خسته تازه التیام یافته است

اخر مگه تا کی کجا….

می توان این قلبه خسته راوصله کرد

اخر چه کنم خدایا؟

میدانی که با توام….

با تویی که دلت تو غربت گرفته…

حرفهایت دلم را لرزاند چون قدیما

اشک مریز…. گریه مکن….

با تو هستم و در کنارت میمانم

اکنون میتوانم بگویم که قلبم با توست

ان دورها اما چه نزدیک…..

من دیگر چه دارم که بمانم

همه چی در دست توست

میترسم که بیایم….

و چون سر رسم باز سرابی بیش نبینم

خود میدانی که چه سخت است!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:49  توسط مریم | 

 

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت زیر و رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نمیذاشتم

من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
اون از غصه توست

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
حتی من به آرزوهات تو رو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم

هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
انقده رفتم و رفتم انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم


هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:38  توسط مریم | 

عشق زمانی به اوج خود ميرسد كه جدايی به اوج رسد.

چون در داشتن شُكر نيست

ولی در نداشتن هميشه حسرت موج ميزند


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:24  توسط مریم | 

چشم به در دوختم كه بياي

منتظرت موندم شايد به خونه بر گردي

خبري ازت ندارم نمي دونم كجاي

چشم برات مي مونم هر جا باشي يه روزي بر مي گردم

دلم تنگ برات نيست ازت سراغ

شبا به زير نور مهتاب

اشك مي باره از دل بيقرار

روزا پشت در موندم بي خبر

نيست نشوني از دل در به در

شبا تا سحر مي خونم غزل

شايد برگردي هر چه زودتر

نمي دونم چي شد كه رفت

اما بر مي گرده اون عزيز دل با لبخند

هواي دل شده باروني

نيست مرهمي بر اين زخمهاي پژمرده زندوني

هواي خونه شده ابري

مثل گل خشكيده لاي دفتر نقاشي


نشستم پشت پنجره اتاق چشم دوختم به ستاره هاي سپيد تو آسمون

سياه شايد كه پيدا بشه ستاره گمشده دل من تنها

نمي دونم كي بر مي گردي اما مي دونم كه بر مي گردي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:8  توسط مریم | 


ببار باران بر اين شهر ويران زده


كه دلاي آدما مسخ شده


ببار بر اين جسمهاي خشكيده


كه انسانيت از ميون نسل بشر برچيده شده


ببار بر اين دلهاي سرد


كه ديگر نمي تپد براي كودكان بي مادر


ببار بر دل غم گرفته


بر دل پژمرده بر گل نشسته


ببار بر سر انسانهاي مست


كه زندگي را همين دنيا دانند و بس


ببار بر دل آن پير گريان


كه زندگي را باخت چه آسان


ببار بر آن دل شكست خورده


كه تيري آهنين بر دلش نشسته


ببار بر او كه ديگر اميدي بر دل ندارد


نيست مرهمي بر دل او چون اثر ندارد


ببار بر اين جسم خسته من


باشد كه رود اين سستي و رخوت من

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:3  توسط مریم | 


 

 سحرگاهان که می تازد به جانم وهم و تنهایی
 درون هاله ای از مه دمادم مات و پیدایی

 نه آن سان دور و فرّاری که انگارم خیالی تو

 نه تا آن حد فرارویی که پندارم هویدایی

 تو پاکی ناب و زیبایی جز این نتوان بیان کردت

 که بی شک زاده ای از نور و افسونهای رویایی

 چه شیرین است و وهم انگیز و بی همتا زمانهایی

 که پیش چشم من هستی ندارم میل فردایی

 تو ای فردوس بی روزن که می خوانی مرا هردم

 کجا رو آورد آخر چنین گمراه سودایی

 چو می خواهم که بردارم به سویت گام لرزانی

 نهان می گردی از دیدم تو گویی ماه شبهایی

 دریغ از من اگر یادت ز روی دیگری جویم

 فریبند آن همه تن ها تو روحی، روح والایی

 نخواهم مانده در دنیا که حقّ من تو می دانی

 گذر از مرز مادون است و پیوستن به مانایی

 به افسونی که در ژرفای چشمانت نهان داری

 جدایم کن از این خاک و بگنجان نزد خود جایی

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 23:12  توسط مریم | 
 

 

خاموش ميشوم و مكث می كنم تو آه می كشی
من گريه می كنم ديوانه می شوم
تو روی دفترم ، يك قلب می كشی يك راه می كشی
من روی راه تو صد اشك می چكم
تو قهر می كنی يك ماه می كشی ! من روی ماه را نقش " تو" می كشم .
تو ناز ميكنی . . . ـ آرام می شوم ـ
تو با مداد سبز آغاز می كنی يك راه ميكشی ، يك دشت ميكشی
يك عالمه فلوت پر آهنگ ميكشی .
من سنگ ميكشم با جوهر سياه تصويری از خودم دلتنگ ميكشم ...
بی رنگ می شوم ، چون سنگ می شوم
آزرده می شوم از دوری تو باز ، افسرده می شوم .
لبخند می زنی . . . و روی راه را ، يك " ضرب " می زنی !
من روی صورتت صد بوسه می زنم
ديگر نمی روی آرام می شوم
بيدار می شوم . . .

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:59  توسط مریم | 

 فرياد راه رهايي مي جويد
 و
 دستانم ابديت را
 عشق را
 و
 ثبات را
 دستانم بيهوده مي جويند
 و لبانم بيهوده لب بر لباني مي گذارند
 كه اشارتي ست بر مرگ
 صداي ني
 و
 صداي تار و پودهاي تني كه به لرزش در مي آيند
 در امتداد لرزش صوت هاي هجران
انقباض رگ هاي عشق
 به درد مي آورد قلب تپنده را
 لحظه ي بوسه بر مرگ نزديك است
 نبض خسته خبر از مرگ مي دهد
 خبر از وداع
 وداع دستاني كه عشق را جست و نيافت
 وداع دستاني كه وصل را جست و نيافت
 تنها يافته هايش
خلاصه اي بود از نيافته هايش
 هجرهايش
 و
 صداي ناله آساي ني
 كه آواز وداع را مي نواخت

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:55  توسط مریم | 

Call of the sea

بنازم به بزم محبت که آنجا     گدائي به شاهي مقابل نشيند

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:41  توسط مریم | 

ساعت گيج زمان در شب عمر

 .مي زند پي در پي زنگ

 زهر اين فكر كه اين دم گذراست

 مي شود نقش به ديوار رگ هستي من

. لحظه ام پر شده از لذت

 .يا به زنگار غمي آلوده است

 ، ليك چون بايد اين دم گذرد

.پس اگر مي گريم گريه ام بي ثمر است

 و اگر مي خندم

 . خنده ام بيهوده است

 

 

   . . .دنگ . . .، دنگ

 .لحظه ها مي گذرد

 .آنچه بگذشت، نمي آيد باز

 .قصه اي هست كه هرگز ديگر نتواند شد آغاز

 مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ

 .بر لب سرد زمان ماسيده است

 تند بر مي خيزم

 تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز

 ،رنگ لذت دارد، آويزم

 :آنچه مي ماند از اين جهد به جاي

 .خندة لحظة پنهان شده از چشمانم

 :و آنچه بر پيكر اومي ماند

 ن. قش انگشتانم

 

 

   . . . دنگ

. فرصتي از كف رفت

.قصه اي گشت تمام

 لحظه بايد پي لحظه گذرد

 ،تا كه جان گيرد در فكر دوام

 ،اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر

 وا رهانيده از انديشة من رشتة حال

 وز رهي دور و دراز

.  داده پيوندم با فكر زوال

 

 

 ،پرده اي مي گذرد

 : پرده اي مي آيد

،مي رود نقش پي نقش دگر

 . دنگ مي لغزد بر رنگ

ساعت گيج زمان در شب عمر

مي زند پي در پي

  . . .زنگ: دنگ . . .، دنگ

DehkadeyeSabz.com

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:35  توسط مریم | 

خو كرده ي قفس را ميل رها شدن نيست

در جان عاشق من شوق جدا شدن نيست

بايد كه با تو باشم در پاي تو بميرم

من با تمام جانم پر بسته و اسيرم

اين رشته تا دم مرگ هرگز گسستني نيست

عهــدي كه با تو بستم هرگز شكستني نيست

به نام خدای عاشقا

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 22:19  توسط مریم | 

امشب فرشته ای دربهشت می گريد

وشيطان دردلم جای گرفته

حرفهايی می زنم که بدان ايمان ندارم

واين بين ماجدايی می افکند

 

امشب دربيابان بادی سهمگين می وزد

آه که چقدردرآرزوی باران بودم

تااشکهای تنهايی ام رابشويد

ومارادوباره به هم نزديک سازد

 

چراکه درچشمان تودنيايی ديگرميبينم

تو همان بهشتی

ومی دانم که همواره عاشقت خواهم بود

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 21:10  توسط مریم | 

مثل درخت در شب باران

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 21:3  توسط مریم | 

چشم انتظار من باش
                    تنها تو یار من باش
                    ای آخرین امیدم
                    ای نازنین ترین
یار
                    چشم انتظار من باش
                    من زنده ام به یادت
                    ای مهربون
عاشق
                    تنها به شوق دیدار
                    عاشق تر از همیشه
                    ماندی در انتظارم
                    چون سایه لحظه لحظه
                    تو بودی در کنارم
                    نامی دگر به جز تو
                    با قلبم آشنا نیست
                    یه لحظه خاطراتت
                    از خاطرم جدا نیست

                    در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم
                    من که غرور خود را در پای شکستم
                    ای تو همیشه با من من با تو هستم
                    بی تو بی قرار این قلب عاشق من
                    ای هم نفس چه زیباست با تو نفس کشیدن
                     عاشق تر از همیشه به تو رسیدن

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:52  توسط مریم | 

 

  پس کوچه شب  و چراغ يک باغ

رازها زير زمين ؛ خفته اند زار و خموش

و چه مهتاب سفيدی که ز ترس

شده بی رنگ و مريض

سالها بوده و ديد   ؛ که چه شبهای دراز

کشته اند مردان را

 

و چه عمری دارند ؛ اين همه بی نفسان

وکسانی که در اين وادی تاريک و خموش

به چه ها می نگرند...

دستشان غرقه بخون

خون آن آزاد مرد ؛ خون آن بينا چشم

و چه خوش باور و خامند اينان

که شب و هرچه در آنست ؛ از آن بدتر و بد چهره تر و ترسو تر

به چشمشان بس زيباست

گويی شب پا برجاست

عده ای خواب و خموش ؛ عده ای بار بدوش

عده ای از مردان ؛ راضيند در زندان ؛ که در آنجا همه فکر و غمشان

روشنی بيرون است...

ليک می پندارند ؛ ظلمت و تاريکی از بهر خود است

همه در اين قفس است

خانه ها چه روشنند

و شب بعد صداشان به خدا می رسد و بار دگر...

دستها غرقه بخون

ظلمت و نا مردی ؛ ستم و درد دروغ

چشمها در انتظار

دستها داده به دست ؛ پا ها محکم و پا برجايند

عزم بر فتح خوشی

وکمک می رسد از همرزمان

پر گرفته آسمان ؛ خورشيد فتح شده

کرمها اندر خاک

و سيه زاغ پليد ؛ مرده از صبح سپيد

که به فردا برسيم

دستهامان پير است

فرداها دير است

آری ! فردا دير است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:39  توسط مریم | 


ای عشق من ای زیبا نیلوفر من
در خواب نازی شبها نیلوفر من
در بستر خود تنها خفته ای تو

ترک من و دل ای مه گفته ای تو


+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:29  توسط مریم | 
!...نمی دانم کجا هستم و به کجا خواهم رسید . فقط می دانم که آمده ام و باید بروم ، تا کجا نمی دانم

من سردم است
...من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد
نگاه کن که در اینجا
...زمان چه وزنی دارد
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می داری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
.چیزی به جا نخواهد ماند

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 20:19  توسط مریم | 

بی تو

بی تو نه امور اين جهان لنگ شده
نه بين زمين و آسمان جنگ شده
نه کوه شده آب و نه دريا شده خشک
اما دل من، برای تو تنگ شده

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:46  توسط مریم | 

هيچوقت از جاده خوشم نيومده ...
   ميترسم از خدافظی ..
   دلم ميگيره از رفتن و فاصله ..
   نيازم به رفتنه .. شايد کم ولی بايد برم ! ذهنم آشفته ست .
  چـــــــــــــــــــــــــــقدر دلــــــــــــــــــــــــــــــم گرفتـــــــــــــــه!!!
   
             
              
  وقتی که فردا صبح خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه 
  وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد
  وقتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز  رو بشنوی !
  مـــــــــن ....  من تو انتهای این روزگار لعنتی
  دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش محکم کنم !

         

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:38  توسط مریم | 

انتظار را با تمام خستگيهای عاشقانه اش 
    و زخم های لحظه ای صد بار کشنده اش .. به تو تقديم ميکنم .
    ديگر تويی که  روزی خواهی ديد  که جسته ام تو را ..
    انتظار ازان تو ای خوب . در آغوشش کش .
    نگهدارش باش که مرگش نزديک است 
    هيچ چيز .. هــــــــيچ .. 
    دور از انتظار من از تو نيست  .. پس کنار نيا با کلمات 
    زيرا تمام می شوی پيش از انــــتــــظار من
.

              

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:35  توسط مریم | 


ziba.jpg


اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چیره
،آسمان گردیده تیره
،بسته شد رخساره خورشید رخشان
....ریخت باران ، ریخت باران
از خواب که بیدار شدم یه احساس خوب به تمام حسهایی که قبلا داشتم اضافه شده بود . حالا علاوه بر همه اون گیجی و سردرگمی یه حس خوب هم دارم . یه حسی مثل تازگی ، مثل زندگی ، مثل عشق . یه چیزی ، شاید یه تولد دوباره . بارون آروم آروم می بارید . چه هوای لطیفی ، چه هوای پاکی ، چه صبح قشنگی .... و بعد یه صدا ، یه صدا که یادآور روزهای خوب کودکی بود . یه صدای آشنا

وای چقد زمان زود می گذره ! یادم می یفته به پارسال . پارسال این موقعها . روزهای عجیبی بود . چه حس بدی داشتم و چه حس خوبی ! و فکر می کنم : امروز هم به همون سرعت می گذره . تا چشم به هم بذارم می شه سال دیگه و اون وقت شاید به این فکر کنم که پارسال این موقع چه حس قشنگی داشتم . یه حس قریب و خوب و غریب

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست
دل من
که به اندازه یک عشقست
.به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای
و به آواز قناریها
.که به اندازه یک پنجره می خوانند

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:30  توسط مریم | 

تو اتاق نشستم و فکر می کنم . صدای بارون گوشم رو پر کرده . هجوم لشکر فکر و افکاری که یکی یکی از ذهنم می گذره . فکر می کنم به چیزایی که دوسشون دارم . به کسایی که دوسشون دارم و احساس می کنم چقدر تنهام . دلم می گیره . بارون می باره ، هنوزم می شه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد

فکر می کنم به تمام چیزایی که ازشون می ترسم . فکر می کنم چقد دلم نمی خواد بعضی چیزا اتفاق بیفته و من از این اتفاقها می ترسم . چقدر دلم نمی خواد باورهام بشکنه . چقد دلم نمی خواد چیزایی ،رو که دوست دارم از دست بدم و احساس می کنم چقد تنهام . دلم می گیره . بارون می باره


فکر می کنم که دور خودم می چرخم ! فقط می خوام بگذرونم . به کجا می خوام برم ؟ به کجا باید برم ؟ نمی دونم . فکر می کنم کاش حداقل می شد اون جوری گذروند که دوست داری و احساس می کنم ،چقدر تنهام . دلم می گیره . بارون می باره


فکر می کنم که چه هوای قشنگی . چقدر دلم می خواد برم زیر بارون . انقدر راه برم که خیس خیس ،بشم . باز هم احساس می کنم چقدر تنهام . باز هم دلم می گیره . بارون می باره


:دیگه بارون نمی یاد و من زمزمه می کنم

اتاق خلوت پاکی است
!برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
.دلم عجیب گرفته است
.خیال خواب ندارم
baran.jpg 
+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:27  توسط مریم | 


،در رنجي که ما مي‌بريم
،درد نه تنها در زخم‌هايمان
.که در اعماق قلب طبيعت نيز حضور دارد

در تغيير هر فصل، کوه‌ها، درختان و رودها ظاهري دگرگونه مي‌يابند؛
.همان‌گونه که انسان در گذر عمر، با تجربيات و احساساتش تحول مي‌يابد

در دل هر زمستان، تپشي از بهار و
.در پوشش سياه شب، لبخندي از طلوع نمايان است

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:21  توسط مریم | 

 

 قسم خوردم که به روز و به شب و ماه

 در هرجای دنيا پا نهادم

فقط يادت بود فانوس راهم

فقط يادت بود مقصد و جایم

ندانستم که تو در عشق و مستی

جفاکار و ذليل و خود پرستی

ندانستم که در هر یاد و هر نام

رياکاری و دور از رب پرستی

رسيدم مقصد و ديدم که آن وقت

به دامان کس ديگر نشستی .

  

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:17  توسط مریم | 

تو را بر چهره ماه می نویسم

شباهنگام قلمهای نگاهم را به روی ماه می گشایم

پری چشمهای نازنینت را به چشم خویش می سپارم

در این چهره ، خیالی می شوم چون روح پرواز

صدایم نیست سکوتم می کند آواز

 

تو خورشید منی من تار و تاریکم

که پرتوهای ناب تو

مرا نور و چراغ و زندگی بخشد

تو بارانی و من آن رود باریکم

که قطره های آب تو

مرا روح طراوت جاودانگی بخشد

 

مرا چون آن پری کوچک چشمت

به آغوش سفید ماه بسپار

که چشمان عزیز تو مداوا می کند بیمار

مرا دست خدای خوابها بسپار

که در شیرین ترین خوابها

میان کوه و دشت و جنگل و آبشار

فقط خواب تو را بینم

و درعمق سحرگاهی

درآغوش پرازمهرت شوم بیدار

زبانم کوته است اما

به دل هر آنچه می ماند

شکوفا می شود در لحظه دیدار

مرا به سینه مشتاق خود بسپار

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 12:5  توسط مریم | 

پريده ام در آسمان و بر بام خانه  تو
تا سر نهم به موی ريخته بر شانه تو
سنــگ زدن بعيد بـود از دل رحيمـت
نمی رمـم تا بخوابم بر نرمی آشيانه تو
غنچه های نرگس بدامن گرفتی و شکفتی
مست از بوی مستانه ات گرفتم بهانه تو
اشک لــرزانم در ديده . ای بدادم رسيده
چه کرده ای که سراپا.گشته ام ديوانه تو

 ز سودای تو .  شبگرد کوچه های غربتم
گذرم ز هر ميکده . نی نشان ز ميخانه تو
نکند به خرابی غزال توام صد ديوان غزل
خـــرابم  کرد نه خراب تر از پيمانه تــو
نديده طره  ــ مشکين ــ تو بــر بــادم داد
هــم تــو جانان ــ منی هم منم جانانه ــ تو
به ساده گی ــ بارانم . چرا کافر عشقت شدم
زيارت صبح و ظهر و شامم نماز بت پرستانه تو
دارد شـــکايتی شيــدای بيـــقرار ز روزگــار
کـــی رسد ديدار ــ من  به ديدار عاشقانه ــ تو
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 0:27  توسط مریم |